گفت خدا با من حرف نمیزند
گفتم مسلمانی؟گفت :آری!
نگاهی به روی طاقچه خانه اش کردم
گفتم گلوی خدایت پر از گرد و خاک شده است ندیدی؟
سکوت
سکوت
سکوت

تاريخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 20:37 | نویسنده : lovebaran |
ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By Pichak :.

ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید